تبليغاتX
ستاره صورتی

ستاره صورتی




شادی لذت بردن از واقعیت های زندگی به اندازه بازی های آن است...



به نوشته : محدثه ; ساعت 14:12 روز سه شنبه 19 اردیبهشت1391

چند وقت اینترنتم قطع بود چند وقت سرم شلوغ بود.... همه اینا باعث شده که این همه دیر شده اومدنم...

یکمی خستم... یعنی انرژی واسه انجام خیلی کارا دارم... فقط نمیدونم چرا دنبالش نمیرم پس!

میخوام رشته مورد علاقم رو پیدا کنم... که واسه ارشد بخونم...

میخوام برم دنبال گواهینامم...

میخوام برم دنبال مدرکم...

میخوام زبانم رو تقویت کنم...

میخوام کلاسای TTC رو بگذرونم که زبونم دراز شه حال Suprwiser مون رو بگیرم...

میخوام برم بازم ترجمه بگیرم انجام بدم... (تازه یکم خوشم اومده، البته بازم تدریس رو بیشتر دوست دارم)

میخوام یاد بگیرم کیک بپزم...

میخوام برم ورزش...

میخوام دوچرخه بخرم...(دوچرخه نداشت)

میخوام برم استخر...

میخوام... میخوام... میخوام...

انرژی ام دارما ولی حالشو ندارم... حال داشتنم چیز خوبیه!

تنبل نیستم ولی ذهنم متمرکز نمیشه روی کارام.... تازه خوبه روزا طولانی ترم شده!

*ادامه: کلی کادو گرفتم واسه روز معلم که از همه قشنگ تر یه کیف قرمزه و یه مجسمه عروسکی بامزه!!!

بچه های کلاس میگفتن شبیه خودمه.... آخه مثل خودم نیشش بازه و موهاشم شلختس! اسمشم گذاشتیم sunny! چون نارنجی پوشیده!

**: فردا تولدمه... بیاید هی بم تبریک بگید !!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 11:43 روز دوشنبه 7 فروردین1391

من یکی از فرشته های هستی ام!

فرشته ای که خدا دوستش داشته... چراشو میدونی..!! مگه نه؟

یک سال و خرده ای گذشته... سختی داشته... خستگی داشته... !!! ولی با همه اینا بهترین روزای زندگیمه!

نه خستم... نه سختمه!! خوشحالم... خوشحالم از داشتن تو... خوشحالم از بودن تو!

میدونی چه حسی داره این که بدونی وقتایی که دلت میگیره... دلت لوس میشه ... دلت بهونه میگیره.. کلا هر ادا اطواری که در بیاره... یکی هست که بیاد نازش رو بکشه! 

این که بدونی موقع شیطونیات... بد خلقیات... ناراحتیات یکی هست که پناهت باشه!

این که بدونی یکی هست خوشحالیات رو باهاش قسمت کنی... خوشحالیاش رو با تو قسمت کنه!

یکی هست که هر چه قدرم بچه باشی و بقیه حوصله ذوقای بی خودیت رو نداشته باشن بازم حوصلتو داره و با ذوقت ذوق میکنه! 

همه اینا رو گفتم که فقط این رو بگم: تولدت مبارک!!!

*ادامه: نه این که این یکی رو که همه کیه منه رو فقط واسه اینا دوستش داشته باشما... کلا دوست داشتنی تو دل برو ئه آخه !

**: تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک!



ادامه مطلب


      



به نوشته : محدثه ; ساعت 13:34 روز چهارشنبه 2 فروردین1391

چند باری نوشتم و پاک کردم! اون حسی رو که دوست داشتم نداشت... آخه خیلی از چیزا، خیلی از حسا کلمه ندارن...نمیشه کلمه ای مناسب براشون پیدا کرد... یا حداقل من نمیتونم! همه چی تقریبی میشه!

یه شمع کوچولو که گذاشتمش روی میز کنار تختم... یه گلدون کوچولو که کنار پنجره اتاقه... چند تا کتاب... لاب لاب لاب ...!

دلم تنگ شده... خیلی خیلی تنگ... دلم برا آرامشت... شیطونیات... حرفات... تنگ شده!

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــال نوت مبارک... ایـــــــــــــــــــــــشالا سال خیــــــــــــــــــــلی خیلـــــــــــــــی نویـــی داشته باشی!

سالی نو پر از رنگای شاد!

*ادامه: ladies and gentlemen, Happy new year

**: سال خوبی داشته باشید... پر از خوبی و کلی رنگ و شادی!ني ني شكلك

***: عید اومده دوباره٬ شادی و خنده!                لفطن نشه فراموش عیدی بنده!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 12:48 روز جمعه 21 بهمن1390

دوشنبه:

(دیلینگ دیلینگ دیلینگ)

ـ بفرمایید؟

- قاصدک؟

- بله! 

- ماشین میخواستم.... سر دوشنبه بازار وایسادم!

- سر دوشنبه بازار٬ این ور یا اون ور؟!

من: الان کاملا مشخص شد کدوم ور منظورشونه!

چهار شنبه:

- خانوما کسی تو خیابون یه لنگه دستکش پیدا نکرده؟ 

- نه! چطور؟

- آخه دستکشمو گم کردم ... تو خیابون افتاده احتمالا! مال دست راستمه... هر کی یه لنگه دستکش تیره مال دست راست پیدا کرد تو خیابون مال منه٬ برداره !

ـ من:

پنج شنبه:

دارم از تو دفتر کاردکساشونو پر میکنم...

نام مسافر: یه رهگذر... مامان بچه ها... دو تا علاف... دختر همسایه... دوست اون پسره... سر راهی.......

من: 

یعنی من عاشق همکارا مامانمم...

 






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 19:8 روز شنبه 8 بهمن1390

بعضی از خاطره ها اینقدر لطیف و دلچسبن که هیچ وقت فراموش نمیشن... جاودانه میشن تو ذهن آدما... حتی واسه فراموشکاری مثل من! که این جاودانگی تقدس داره...

خاطره های جاودانه زیادی ازت تو ذهنم هست٬ خاطره هایی که هم دلچسبن٬ هم خیلی خوشمزه! خاطره هایی که هربار به یاد میارم لبخند میشینه رو لبام! جاودانه هایی که تقدسشون به همین لبخنده.

نمیدونم چه قدر از اینجا دوری... یا چه قدر نزدیک... درک درستی از فاصله ها ندارم... ولی اینو میدونم که هستی. میدونم چون حسای کوچولوی زیادی تو وجودم هست٬ میدونم که خوبی... حسم بم میگه...

شاید به خاطر همون لبخنداس... ولی هست.

*ادامه: تو این جاودانه ها اول از همه خاطره آقای چرت و پرتیان میاد تو ذهنم... که قرار بود پرت شه از بلندی پایین! هنوزم یادمه حرفات... این که روز منه... هیچ کس و هیچ چیز حق خراب کردنشو نداره!

**: شاید اونقدر که باید نمیشناسمت... ولی دوست دارم... دلم برات تنگ میشه! برای خود خودت... نوشته هات... خاطراتت... حرفات... حتی در هم برهمیات!

***: یادت باشد که دنیای دیگری هم هست که میشود در آن آواز خواند... 






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 21:55 روز یکشنبه 2 بهمن1390

برف برف برف....
دونه های ریز و کوچولوی سفید رنگ...
فکر کنم جزء معدود چیزایی که میتونه آروم و ساکن    نگهم داره! میتونم ساعت ها بشینم پای پنجره و تماشاش کنم و لذت ببرم! یعنی با لذت تمام تماشاش کنم! ریزش آروم آرومشو... نشستنشو روی زمین... آب شدنش لب پنجره...

عاشق سفیدیشم... پاکی و درخشانیش... معصومه٬ در عین بازیگوشیش!

عاشق فرفر خوردنشم.... پیچ و تاب خوردنش تا برسه روی زمین و آروم بشه!

عاشق سفیدی زمینم بعد برف... جا پای آدما... چترای رنگی رنگیشون... بازی و شادی بچه ها روی برف... سر خوردنشون! آدم برفیای قشنگشون!

ادامه*: البته همه اینا قبل از این که با دنیای ماشینیمون گند بزنیم به پاکیش!

**: تو هم خصوصیات برفی زیاد داریا٬ میدونستی؟

***:پارسال که رفته بودم برف بازی واسم یه چیو شکافتی که عاشقشم الان! ها ها!

****: مرسی که خوبی...

*****: من که خوبم... هم سر خوشم... هم دل خوش! مرسی بابت نگرانیتون... ولی نگران نباشید خوب خوبم!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 13:45 روز چهارشنبه 28 دی1390

چند روزه به شدت خوشحالم و احساس سر زندگی و شادی میکنم...

خدایا این شادی٬ خوشحالی٬ سر زندگی٬ شیطونی رو پایدار بگردان.

                                                                                             آمین

*ادامه: مبلای خونمون رو بردیم برای تعمیر... نداریمشون الان... خیلی خوبه و من بسیار از این قضیه احساس خرسندی دارم... تا این حد که به مامان پیشنهاد دادم اصلا دیگه پسشون نگیره!
آخه فضا بزرگ و دلنشین شده... میشه از این سمت غلت خورد و خوشحال خوشحال رفت به سمت دیگر
   ! غلت غلت...!
یه کوچولو ام صدا میپیچه...   خونه رو ساکت ساکت کرده بودم
         ... با یک به قول مامان پارچ چایی دراز کش شروع کردم بلند بلند کتاب خوندن... خندیدن       ... بسی حال بفرمودیم... پیک نیک یه نفره با حالی بود       !!!

**: خرید لبو... خوردنش توی هوای سرد زمستونی! اونم با یه کوچولوی دوست داشتنی... فقط تو رو کم داشت... که با صدات کاملش کردی!!!

***: یه شب عالی... خواب عالی تر... بیدار شدن عالیتر تر ... تلاش برای دوباره خوابیدن... وای که من چه قدر خوشبختم!       

به به به به! چه صبح دلگشایی... گنجیشکا قار قار می کنن...

****: اینم از یه پیشواز با هیجان!
پنج٬ شیش تا... شونصد تا!

نان کوچک نان بزرگ٬ نان بربری!

*****: این قدر خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم که ..... که نمی دونم چی دیگه! کلا خوشحال و خوشبختم دیگه!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 12:37 روز سه شنبه 6 دی1390

ندیدمش ولی دلم براش میسوزه... گناه داره طفلکی!

مرگ خیلی چیزا رو از آدم میگیره... منکرش نمیشم خیلی شرایطم فراهم میکنه برای خیلی چیزای دیگه! ولی بهاش خیلی خیلی سنگینه!

ادامه*: دلم برای پسرک ۵ساله ای میسوزه که شاید درک درستی از مرگ نداشته باشه... شاید بهش بگن رفته پیش خدا... شاید سعی کنن سرگرمش کنن آروم بشه٬ بهونه نگیره... شاید حالا حالا ها هم نفهمه که این رفتن بی بازگشته! ولی بازم هیچ لحظه ای از مامان مامان گفتنای بی پاسخش بدتر نیست... هیچ لحظه ای از اون زمان دردناک تر نیست که از اطرافیان بپرسه پس مامانم کو؟ هیچ لحظه ای وحشتناکتر از اون زمان نیست که همه دور و اطرافیان رو جمع ببینه تو خونش و نفهمه چرا مامانش نیست و پس چرا نمیاد؟!... دلم برای زمانیش می سوزه که با ذهن کودکانش به این نتیجه میرسه که دیگه مامان نمیاد پیشم!

**: میدونم خیلی سخته ولی کاش پیشش زیاد بی تابی نکنن!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 20:12 روز پنجشنبه 1 دی1390

من...

من... می خوام تموم شه٬ نمیشه! می خوام ادامه بدم٬ نمیشه! می خوام که دوباره شروعش کنم٬ نمیشه! می خوام که نخوام٬ بازم نمیشه!

نمی خوام... اصلا هیچی نمی خوام...

 

 

 

چرا...

 می خوام...

 می خوام که باشی... می خوام که کنارم باشی... می خوام که دوستم داشته باشی... می خوام!

راستشو بخوای همه این خواستنام الکیه... یه جورایی نمی خوام انگاری... هر چند که بخوامم نمی تونم...

این از اون خواستناس که توانستن نیست!

*ادامه: خودخواهم!

**: از خودم و از فکرام بدم میاد! از این حسی که دارم بدم میاد! از خودخواهی خودم بدم میاد!

***:ولی با همه اینا بازم بعضی وقتا با صورتی کمرنگ دوست داشتنی درون خودم حال میکنم. یه صورتی بی حال!
هر چند تقریبا فقط با حضور توئه که میشه صورتی دوست داشتنی من! صورتی درون من! یه صورتی جیغ جیغو!

****: می دونم که می فهمی.

*****: یلدا اسم قشنگیه ولی من٬ بازم ستاره صورتیم٬ حتی اگه عسل شورم بشم٬ بازم صورتی بودنم سر جاشه! یه چیز سبز... مثل ابر... البته با اجازه! 

******: نمی دونم٬ پیراهنت مثل قدیم نیست؟؟ یا این که دماغ من گرفته؟؟؟ یا این که بوشو دارم فراموش میکنم؟؟؟؟
امیدوارم دومی باشه!

*******: سفیدی بلورهای برف برای تمام روزهای زندگانیتان... فردای یلدایتان مبارک.

********: با کلی تاخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر٬ ۲۱ آذر هم مبارک!






      



به نوشته : محدثه ; ساعت 17:55 روز شنبه 12 آذر1390

چرا 1 ماه از سال رو یا خوشبینانه تر... 10 روز از سال رو نباید شاد بود؟!!!

به هیچ چیز دیگش کار ندارما... فقط نمی فهمم که چرا آهنگ نباید گوش بدی؟ چرا نباید برقصی؟ چرا نباید بلند بلند بخندی؟    چرا نباید دست بزنی و هورا بکشی؟!لباسای شاد و رنگ و وارنگ بپوشی؟

ادامه*: سر کلاسم برای تشویق یکی از شاگردام از بچه ها خواستم براش دست بزنن... چنان جیغ و هواری زدن احساس کردم حرف بدی زدم... بعدا فهمیدم نه محرمه   !!!

**: موقع حل کردن کتاباشون خواستم رنگ آمیزی هم کنن... دو تا موش بودن... خانوم موشه دامن کوتاه پوشیده بود و تاب... بچه ها رنگ رنگیش کردن... آقا موشه بلوز شلوار پوشیده بود... بچه ها مشکیش کردن چون معتقد بودن این ایرانیه و محرم حالیشه... ولی اون دختره خارجیه و هیچی حالیش نیست!    

***: شاگردم میگه: teacher! من میدونم ملودی به انگلیسی میشه چی؟! میشه چسفیل!

****: همه چی موقته ... من میدونم که درست میشه  واسه همین بازم قدرتشو دارم و می تونم صبر کنم بدون گریه و زاری خیلی شدید!!    ولی بیشترش به خاطر اینه که هنوزم پیشم هستی... لطفا اینو ازم نگی!

*****: دلم برات تنگ شده! خیلی... خیلی... خیلی!!!